تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است
 

خدایا... این صدای ... فریاد ...بی صدای من است ... می شنوی؟... می بینی ...؟ من اینجا هستم ....     

خدایا اشکهای مرا هیچ کس ندید....                                                                                         

خدایا هیچ کس نخواست باور کند که صادقانه عاشقم...                                                          

خدایا...دلم شکست...                                                                                                         

خدایا امشب ... بیشتر از تمامی لحظه ها.... بارانی تر از همیشه ...

 اینجا هستم...

 منتظر نگاهت... آغوشت....

خدایا ... گفتی در سخت ترین لحظات مرا در آغوش می گیری...مرا در آغوشت گیر...

 

خدایا ....بعد از تمام غرغر ها....می خواهم ازت تشکر کنم....که کمکم کردی.... کمک کردی تا آخرین لحظه ... تا آخرین ثانیه ...تنها باران را دوست بدارم... خدایا ازت ممنونم که کمکم کردی که به راه و رسم خودت  عاشق بشم....عشق بورزم .... و وفادار بمانم ....خدایا...اگر چه رفتن باران ... دلم را شکست...اما خوشحالم ... که من دلی را نشکستم... خدایا....وقتی ... دیروز ... در میان صبحگاه و شامگاه... مرگ و تولد را جلوی رویم گذاشتی... به من نشان دادی که همه چیز بدست  توست... خدایا راضی ام به رضای تو.... و به امید تو زندگی خواهم کرد...ای دوست داشتنی ترین دوست داشتنی ها....

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 18:40 توسط بتسابه |

از همه حصارها خسته ام...حصارهای که خودمان ساخته ایم...  حصارهایی که دلمان نمی خواست بوجود بیاد...هیچ وقت دلم نمی خواست اتفاقی پیش بیاید ... که اینقدر از هم فاصله داشته باشیم... می خواهم کمک کنم ... این حصار ها ... دیوار ها ...سکوت ها...از بین برود...برای همیشه...اما تنهایی نمی توانم...

دلم می خواهد....

خودت راهی رو به من وا کنی...خودت آغازگر راهی نو باشی...بارانی تر از همیشه بباری...سکوت را خط بزنی... ...  اگر بخواهی ؟... اگر  به دلت رجوع کنی... و هنوز یادی از من در دلت باشد؟... دلم می خواهد در دلت پر رنگ باشم... اگر بدانم که در دلت نوری از آفتاب هست... آنوقت کمک خواهم کرد...خواهم ایستاد... تا تمام ...فاصله ها ... دیوارها... حصارها...نابود شوند...برای همیشه.....

فکر می کنم...اگر نتوانیم حرف هایمان را بزنیم... اگرسکوت باقی بماند... خستگی ها... بغض ها ... می ماند ...دلم می خواهد تمام نقاب ها از بین برود....دلم می خواهد تمام حرف های دلم را ساده بزنم...و تو تنها شنونده باشی... دلم نمی خواهد بر کوچه ها... در.... و دیوار شهر  ...آنچه در دلم است... را فریاد بزنم....دلم می خواهد تنها خودت بشنویی... تنها خودت بخوانی...

خدایا... تو مهربانی... خدایا... می دانی ... که نقش باران از دلم پاک نمی شود...خدایا تو می دانی که این روزها سکوت کردن چقدر سخت است در حالی که دلم پر از نگفته هاست... اما نمی توانم سکوت را بشکنم... خدایا.. تو می دانی ... من باران را دوست دارم...اما می خواهم خودش بخواهد....  بی وقفه ببارد...و...استوار باشد... مهربانم کمک کن راه درست را بیایم... ای مهربان ترین مهربانان...

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 11:32 توسط بتسابه |

این شب ها ... در بی راه ها... به دنبال ... راه می گردم...بدنبال حقیقت ...می خواهم بشناسم... می خواهم به یاد بیاورم...تمام آنچه دیده ام و شنیده ام... می خواهم بشناسم...می خواهم بدانم... حقیقت را می خواهم...

نمی خواهم ... خانه ی دلم ... از حباب باشد.... که هر لحظه نگران از بین رفتنش باشم... می خواهم ...خانه ی دلم را آنگونه بسازم... که هیچ طوفانی ...هیچ سیلی ... هیچ چیز نتواند...ویرانش کند....  می خواهم مطمئن و استوار...بسازمش...دیگر نمی خواهم ...از روی حدس و گمان ...دوست بدارم... عشق بورزم... می ترسم از تمام انکارها....می ترسم...

پیش از این تنها برداشتن سیب برایم سخت بود... اما این روزها علاوه بر ...برداشتن سیب ... باید صدبار... هزاربار ... از خودم بپرسم آن سیب مال من است؟..... نمی دانم می خواهی ... سیب مال من باشد؟ ...می خواهی ؟.... من سیب دیگران را نمی خواهم...نمی خواهم....نمی دانم ... می خواهی سیب مال من باشد؟... می خواهی سیب را خودت به دستم بدهی؟...

دیگر ... سکوت ... اشاره ...راز و رمز بس نیست! ...بس نیست!.... تا کی درست یا نادرست از پشت دیوارها ... بخوانمت... تا کی هر لحظه بی خبر از هم ... ببینیم... بشنویم... بغض کنیم ... بگریم... و صدایمان در نیاید... تا کجا ....؟ تا کی کاغذی باشیم... زمان شنیدن... گفتن.... گفتن از دلهای ما کی می رسد؟ ... کی می رسد؟... اصلا نمی دانم....دوست داری مرا بخوانی و حرف های دلم را بشنوی.......؟  بخدا ...بس است... بس است... نه من طاقتش را دارم... نه تو... پس ...

امشب در بین تمام راه هایی که بدنبال حقیقت می گشم .... می دانی به کجا رسیدم...؟ به لحظه تولد پروانه... چقدر دلم گرفت ...چقدر دلم می خواست....دوباره در همان لحظه باشم....خدایا تنها ... تو می دانی .... حسی از عشق و دوست داشتن در دلم هست ... که راحت بدست نیاورده ام ... و نمی خواهم ... راحت فراموش کنم... راحت در گذرم..... و حسی از گمراهی ... پر از سوال ... پر از چرا... پر از نادانسته ها ... خدایا..... کمک کن... راهی بروم .... که پایانش ... آرام است و شاد...

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 19:33 توسط بتسابه |

خدایا ...خدایا می دانم خیلی چیزها در این مدت به من یاد دادی.... یاد دادی که وقتی کسی عاشق باشد ... عاشق واقعی ....دلش جای چشم و گوش و زبان را می گیرد... اگر همه عالم بگویند... اشتباه است... باور نمی کند...عشق احساس زیبایی است  که خواسته یا ناخواسته تا ابد می ماند... فراموش نمی شود... دوست داشتن زیباست...

خدایا از اینکه ... خواستی یاد بگیرم ... عشق را... از اینکه نشانم دادی عاشق بودن و ماندن ... سخت است ... ازت ممنونم... شاید دیگه هیچ وقت این حس را تجربه نکنم...

اما خدایا ...از اینکه ... پاکی و مهربانی ام .... نادیده گرفته شد....ناراحتم...آزرده ام... خدایا برای همه ی آنهایی که اهل بدی و نامهربانی نیستند این اتفاق ها می افتد؟ .... خدایا نمی فهمم ...روز اول خودش از عشق گفت.... و من باور کردم.... خدایا به من یاد دادی که عشق محدود به زمان و مکان نیست... با زمان ...یا دوری ... کم رنگ نمی شود ... پس چطور باران این قانون عشق را فراموش کرد؟؟  یا من اشتباه کردم ... و ..... خدایا پس چرا از عشق گفت....؟  خدایا ... من که همیشه گفته بودم  دلی که به اجبار بتپد را دوست ندارم.... پس چرا باران ... که دل به دیگری داده بود...با من اینگونه رفتار کرد....

خدایا در تمام این روزهای سختی ... دلم نمی خواست باور کنم ... دلم نمی خواست باور کنم.... دلم می خواست باران تلاش کند... بیاید ... اثبات کند... که همان باران است...و من اشتباه نکرده ام... اما هیچ تلاشی نکرد...بی تفاوت ماند...دلم می خواست خودم را فریب دهم ... دلم می خواست به خودم دروغ بگوییم ... دلم می خواست باران در دلم تا همیشه همان باران پاک و مهربان روزهای اول باشد...من همه ی راه ها را رفتم .... همه ی حرف ها را زدم.... آخرین تلاش خودم را کردم....  اما دیگر یاد باران با من نبود... دیگر برای باران  خورشیدی وجود نداشت... دیرگاهی است که باران ...دیگر از نبودنم غمگین نمی شود....دیگر دلتنگ نمی شود...

خدایا .. من از تو هرگز آسمان پر ستاره نخواستم....آسمانی خواستم که تنها یک ستاره داشته باشد....و تک ستاره اش... تنها و تنها با دیدن من خوشحال شود و بدرخشد ... این شب ها آسمان دلم بی ستاره است...  

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 1:20 توسط بتسابه |

می خواهم ... ساده بگویم... ساده بشنوم... ساده بخوانم باران...

بارانی می خواهم ...بارانی که تند ببارد.... بارانی که... دریای خروشان شود ...نه رود...بارانی که فریاد باشد... بارانی ...که صخره ها را به حرکت درآورد...بارانی...که انعکاس نور خورشید... در نگاه قطره قطره هایش باشد... بارانی می خواهم ... که تمام دلتنگی ها... خستگی هایم را باخود ببرد... بارانی که ... مرهم تمامی زخم هایم باشد... بارانی که...تنها.... باران خودم....باشد...

باران من... به آفتاب سلامی دوباره کن... مرا ... از این روزهای بد... روزهای تاریک ...روزهای غمناک... ببر....محکم و استوار مرا بخوان.... با من بگو از تمام روزهای نبودنت... بامن بگو....از دلتنگی هایت....از نگفته هایت.... بگو ... که دلم منتظر شنیدن است..... مرهم دل شکسته ام باش...التیام این دل لرزان و سرگردان... تنها بدست توست....دلی که این روزها ... ترسیده از عشق.... عاشق تر از همیشه....  

خدایا..... تنها تو می دانی...

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 12:39 توسط بتسابه |

عمر چه زود می گذرد...

بی آنکه خواسته باشیم...

مثل ....همین دیروز بود... هر دو نگران بودیم...

آن روز ... سخت تر از تمام اتفاق هایش .... سخت تر از تمام لحظه هایش...

فکر دیگر ندیدنت بود...

و امروز.... دلتنگ تر از همیشه....

اما ....

....

....

زود گذشت...

زود همه چیز خاطره شد...

زود ...

دلم تنگ شده... خیلی تنگ ...

دلم برای قفل خراب در تنگ شده...

دلم برای صندلی های سخت پرسر و صدا تنگ شده...

دلم برای آدمک روی دیوار هم تنگ شده...

دلم ...

دلم برای ... دلهره های دزدیدن سیب تنگ شده...

دلم...برای نگاه های بی حساب تنگ شده...

دلم برای...کوچه تنگ شده...

دلم برای ...دوست کودکم تنگ شده...

دلم تنگ شده...

زود گذشت...

زود...

 

۲۶/۶/۸۸: ساعت ۱۳:۰۰

همه آن روزهای خوب تمام شد...آری ... پارسال همین لحظه بود....آن روز دلم می خواست اگر هر کس از من از عشق پرسید ؟...بگویم....سخت است... راهی است نامعلوم ... اما ...خالصانه عشق بورز.... دوست داشته باش ......تا آخرین لحظه... اما امروز ... اشک هایم را که ببیند ......جوابش را خواهد گرفت....

خدایا .... خدایا... ناراحتم... دلم می خواهد ....فریاد بزنم.... دلم می خواهد ... بلند بگریم ....اما نمی نشود.... خدایا....خدایا... خدایا ... من که همیشه گفته بودم.... دلم را به هیچ کس نخواهم داد .... جز یک نفر... من که گفته بودم  ... دلم دلی نیست که دائم بلرزد.... دلم استوار است.... حالا با این دلی که نه می تونه باران را فراموش کنه .... نه می تونه با اینکه شکسته ازش بدش بیاد چکار کنم ؟....چی می شد ... اگر به جای باران یک نفر را سر راهم قرار می دادی .... که مثل خودم عاشق باشه.... چی می شد؟.... نه اصلا چرا کمک نکردی باران فراموش نکند روزهای بودنمان را ؟... چی می شد باران ... باران ........؟ خدایا تو می تواستی .... خدایا تو می توانستی...

خدایا ...می دانم ... می دانم...می دانم .... خیری است ...در پشت پرده که من از آن بی خبرم...خدایا .... تو خیر همه را می خواهی...خدایا ...از شکستن های دلم ... بغض های بی صدایم.... همه و همه.... خسته ام.... خدایا ...صبر و آرام و شادی ... را به دلم برگردان... ای که آگاهی به تمامی دلها...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:50 توسط بتسابه |

قصه مو از کجا بگم ؟...

اين روزهايي... که هر روز ... بغض مي کنم...

صداي هق هق هاي منو را نمي شنوي...اشکهام را نمي بيني...

لرزش دست هايي ... که هنوز از ديدنت ... مي لرزند را نمي بيني...

... اين روزها مي گذرند...

با همه دلتنگي هاش...

و تنها اتفاقي که مي افتد اينکه ...

با همه سختي هاش...

تو سکوت مي کني...

من مي شکنم...

آخرين نفس هاي دلم...که هر لحظه منتظر است تو احيايش کني هم از دست مي رود...

باورم ... ايمانم... عشقم ... مي ميرد...

....

...

و آنقدر ... اين مردن تکرار مي شود...

که باور مي کنم که ... ...

که باور مي کنم ... .تمام ناباوري هايم را.....!

....

و آنقدر ... اين مردن تکرار مي شود.......

 که دنيا هم فراموش مي کند...

قلبهايي در يک شب سرد تپيدند...

نگاه هايي درخشيد...

 وگونه هايي سرخ شد...

... و شمعي ...پروانه اي يافت...

....
و آنقدر ... اين مردن تکرار مي شود.......

که ديگر دلي ندارم که بلرزاني ...

آن روز...

آن روز...

اگر ياد اين روزها افتادي ...

به ياد آوردي مرا...

فاتحه نمی خواهم...

گل هم نمی خواهم...

تنها بگو که....

" آنچه اين روزها ديدم... يک کابوس بود..."

 

 

خدايا....تمام این شب ها ...صدایت زدم ... می دانم که شنیدی....  خدايا من تنها تو را باور دارم... قول می دهم که ....زود پریشان نشوم....تو  مهرباني...تو  که عاشق همه بنده هات هستي... تويي که دلت نمي آيد... بنده هات ناراحت باشند...خدايا ...دوستت دارم...به خاطر همه مهرباني هات...

 

+ نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 12:56 توسط بتسابه |

 

نگران نباش... نگران نباش...

من می روم...

نمی گویم بمان...

فقط بگو چرا ....؟ چرا....؟ چرا ...؟

دل به غیر تو نداده بودم .... که اینگونه گذشتی...

این چرا تا آخر عمر با من می ماند...

ای کاش دیگر نمی آمدی...ای کاش هواییم نمی کرد...

ای کاش می دانستم ... ناگهان چه شد؟...

که دل از من بر گرفتی؟... 

اما نگران نباش... نگران نباش...

تمامی خاطراتت را... شعرهایت را... حتی انارت که ... شاید فراموش کرده باشی .....جمع کردم...همه را یکجا ... گذاشتم در بقچه دلم .... درش را محکم گره زده ام....

نگران نباش... نگران نباش...

سعی می کنم ... به سراغش نروم...

نگران نباش...نگران نباش...

باران ...

می خواستم بگویم ...

که چقدر ...چقدر...دو...

اما نگران نباش... نگران نباش...

نمی گویم ... نمی گویم...

نگران نباش... نگران نباش...

...

 

  بعد از من هر کجا رفتی... هر کجا ماندی... بدنبال دلی باش... که به اندازه من نگاهت را بفهمد...به اندازه من نگران چشمانت باشد... به اندازه من وفادار باشد...و.... آرزو می کنم ....آرزو می کنم ...آرزو می کنم...به اندازه من خودت را دوست داشته باشد...

  

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 22:6 توسط بتسابه |

 

در دلم هزار و یک سوال جمع شده.... می خواهم بدانم... بپرسم...؟  دلیلش را بدانم ...اما  این حصار که گفتی اجازه نمی دهد... ای کاش می دانستم...

باران من...

 در دوست داشتنت ... شکی نداشتم و ندارم ... که تا اینجا آمدم.... حال دوست داری شک کنم؟!...نمی خواهم بروم... می مانم تا لحظه ای که  دوست داشتنت را باور دارم... و تنها لحظه ای خواهم رفت که ... به غیر از این باور برسم...یا بدانم ... نبودنم برای تو بهتر است ....یا  خودت رفتنم را بخواهی؟...

می خواهم تا آنجا ...که در توانم است بمانم... بایستم ... اما ...با این دل نگران و مشوش ... پر سوال... به ازای هر لحظه ایستادن ... من می میرم.... تو خودت را جای من بگذار... چه می کردی ؟ با این همه سوال ... و دلی بهانه گیر.... زود رنج .... بی طاقت .... که بدنبال دلیل می گردد...  

 

گر با دگران به ز منی وای بمن

ور با همه کس همچو منی وای همه

 

خدایا به تو توکل کردم...و پا در راهی گذاشتم که سخت... ساده نیست...خدایا خودت راه درست را نشانم بده...خدایا ...من به مهربانی تو ایمان دارم... 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 10:40 توسط بتسابه |

امشب دلم گرفته ....دلم تنگ شده!...

می گویند ارزش خودت را بشناس... می گویم می شناسم ... دلم پاک است ...  باوفاست... بدی در آن جایی ندارد.... یعنی باران اینها را نمی داند!...

می گویند...هم عاشق باش و هم عاقل ... درست می گویند... عقل و احساس با هم کامل کننده هستند ...اما من تا امروز تنها عاشق بوده ام نه عاقل ....شاید اگر ... عاقل بودم ... این روزها اینگونه پریشان نمی شدم....

می گویند....به باران نگو دوستش داری...نگو دلتنگی... نگو نگرانی... دیگر بی تفاوت می شود...دوستت نخواهد داشت... اما من...اینها را قبول ندارم...می خواهم خودم امتحان کنم...با خودم فکر می کنم...آخر مگر می شود... کسی ...کسی را دوست بدارد... وقتی فهمید که دوست داشتن متقابل است....دست از خواستن بردارد و برود؟!... برایم عجیب است...! کسی را عذاب دهی ...بی تفاوت باشی ...تا دوستت بدارد...! این چه دوست داشتنی است...؟!...من که اینگونه گمان نمی کنم !... و رفتار نخواهم کرد!...

می گویند... آخرش چه خواهد شد؟...آخرش را تنها خدا می داند...و مطمئم که خدا برای هیچ فردی بدی نمی خواهد...و ... خدای  مهربان من شاهد است که برای ... نگه داشتن باران در دلم... تمام سعی و تلاش خودم را تا آنجا که در توانم بوده کرده ام...حتی... غرورم  را... شکسته ام ....و ... من ... گمان می کنم... اگر باران... همان ...بارانی باشد... که ...ماندنش "ناگزیر" بود... بر خواهد خواست... برای شناختنم راهی خواهد یافت... یا راهی خواهد ساخت...در این تلاش ... تنها خداست که می تواند کمک کننده باشد... در با هم بودن یا نبودنمان...در شناخت درست ما و اگر... باران....کم رنگ ببارد... و دلش مانند گذشته نباشد...من نیز خواهم دانست که باران... ماندنم را نمی خواهد.....و نخواهم ماند...در جایی که دلم اعتباری ندارد... و من امروز به پایان نمی اندیشم...

خدایا ...  این دنیا ... عجیب...است... عجیب... باید بد باشی... تا دوستت بدارند... همه چیز آن وارونه است...تنها چیزی که وارون نیست.... حضور... توست... به امید تو ای مهربان ترین مهربانان...

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 20:50 توسط بتسابه |