خبر می آورند .....می گویند...دعویتد...از این لحظه .....از هم اکنون....تا سی روز....عده ای خوشحال می شوند... عده ای به فکر گرمای تابستان می افتند....عده ای به فکر تشنگی....عده ای به فکر گرسنگی.... و هر کسی از ظن خود شد یار ....
خدایا به این گوشه و اطراف اگر نگاه کنی....آن گوشه .....در تاریکی ...پشت دیوار ...کسی ایستاده....کسی هست که به هیچ چیز به جز خودت فکر نمی کند....و پشت در ایستاده ... اجازه ورود می خواهد...آمده تا بگوید .... تو این هجوم جمعیت ....که همه در حال دویدن هستند....می خواهد بیاید و یک گوشه بنشیند تا آخر همین ....و از تو فقط یک چیز می خواهد.... یک گوشه چشم....." آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ....آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند".....خدایا ... آن کسی که دل به گوشه چشم تو بسته ...منم ...آری ...من هستم...آمده ام تا بگویم....از "در خویش خدایا به بهشتم نفرستم".....خدایا....منم....
خدایا...دلم وقتی تو را نزدیک می بیند....هیچ غمی در خود ندارد....خدایا ....آخر این مهمانی ....می خواهم دستم در دستانت باشد....لبخندی از رضایت بر لبانت.......
خدایا......اولین قدم را همین امشب بر داشته ام ....خدایا .....امشب .... با اینکه نمی توانستم و نمی توانم فراموش کنم ....من از او گذشتم....او را بخشیدم ... بخشیدم..... و بدست سرنوشت و تو سپردم.....
خدایا مهربان ترینم.... دوستت دارم.... و هیچ کس را به خود واگذار نکن....
بهار ثانیه ثانیه می آید.... و ۸۸ رو به پایان است....رو به پایان....
۸۸ با تمام خوب و بدش گذشت....روزهای آخر ۸۸ .... روزهایی بود که بر من سخت گذشت.... روزهایی که آرزو می کنم برای هیچ کس نباشد.... و در این روزها....دیدم که عزیزانی دارم که هر لحظه نگرانم هستند.... طاقت دیدن اشک های مرا ندارند....عزیزانی که صدای قلب هایشان....در این روزهای سخت ...قوت قلب من بود....و خدایی که در تک تک این شب ها .... تا صدایش کردم.... نشانه هایش را برای تسکینم فرستاد....
"چرا پاسخ عشقم که پاک بود و خالص اینگونه داد؟....... خدایا عشق هم تاریخ مصرف دارد ؟.... من گمان می کردم عشق وابسته به تاریخ و مکان و موقعیت نیست....؟ چرا دیده گریانم را ندید؟....هزار سوال در دلم وجود دارد....هزار چرا ....که همگی آنها را در ثانیه ثانیه ۸۸ خواهم گذاشت... و به ۸۹ نخواهم برد.... شاید زمان پاسخ تمام سوال هایم باشد ... نمی دانم..."
بهار ثانیه ثانیه در راه است.....می خواهم ...برخیزم...همانند سالیان قبل ....تخم مرغ ها را رنگ کنم....به انتظار آمدن بهار بنشینم....مقلب القلوب..... بخوانم....و در آن لحظه از خدا عیدم را ...یافتن دوباره دلم...شادی هایم....کودک هایم بخواهم....می خواهم دستان مادر و پدرم را ببوسم....از لای قرآن عیدی بگیرم.... می خواهم دوبار برگردم...خودم باشم....خود خودم... به پاکی و طراوت باران.... و به درخشندگی خورشید....
خدایا....می دانم که نزدیکی....برای همگان سالی رقم بزن که شادترین سال زندگی شان باشد... ای مهربان ترین مهربانان....
ارزش عشق را باید شناخت.... اما کیست که بشناسد؟
برای من غزل می گفت.... دیگران معشوقه اش بودند
دلم را به بازی گرفت....
من نخواهم بخشید....
اگر مسلمانی از این روست که حافظ دارد
وای گر از پس امروز بود فردایی
خدایا....امشب با تمام ....نامردی هایش ....خوشحالم که به اشتباهاتم پایان دادی....ازت ممنونم
پ.ن:
خدایا....دلم شکسته سخت....خدایا...صدای شکستنش آنقدر بلند هست که به عرشت برسه....مگر نگفتی فاصله ات تامن نزدیک نزدیک ....پس چرا نمی آیی...چرا هر چی صدات می کنم نمی شنوی؟....خدایا ....خیلی غم در دلم هست....خدایی ....هیچ کس نیست جوابم را بده....فقط تو می تونی....
خدایا...
چرا با من این بازی را کرد؟....خدایا ....من که به جز درستی...راستی....عشق راهی نرفتم....
ای کاش کمی من هم بی وفا بودم....ای کاش کمی هم بدی را یاد گرفته بودم....
انگار ...... آنهایی که بدی می کنند... دروغ می گویند.....راحت تر هستند....؟؟
مگر نگفتی مانند انسان زندگی کن....من همیشه پشتیبانت هستم....پس چرا این شب ها نیستی کجایی؟
خدایا کجایی....
نفسی برای گریستن نمانده....و دلم هنوز هم آرام نیست...
خدایا کجایی....کجایی؟....
خدایا .....دلم برات تنگ شده .....خدایا...آغوشت را می خواهم....
تنها آغوش توست که می تواند مرا آرام کند....
کجایی؟
پ.ن ۲:
خدایا....این روزها سخت ترین لحظات زندگی من است....خدایا...کسی خوب بودنش را باور کرده بودم ....رفتاری کرد که مرا آزرد.... دلم را زخمی کرد.....آن هم زخمی عمیق.....کسی که با تمام وجود دوستش داشتم....هر لحظه مرا کشت....رفتاری کرد که دلم شکست....خردشد....آنقدر خرد که حتی تکه هایش را هم نمی توانم پیدا کنم....خدایا چرا؟.......خدایا..... صداقت ...وفاداری...عشق......شخصیت ....انسانیت....برایش به اندازه ...هیچ .... ارزش نداشت....هیچ ارزشی نداشت....چرا؟؟؟؟؟؟؟.....خدایا این ها مرا می آزارد.....خیلی زیاد.... خدایا......من ارزش انسان ها را در این ها می دیدم.... نه چیز دیگری....خدایا....چرا همان روز که در کنار گل ها خداحافظی کرد برای همیشه نرفت؟؟؟؟... با گریان دیدن من دلش آرام می گرفت.....می خواست....هر لحظه بگریم....چرا؟......دروغ گفت....؟ آن همه بزرگ ترین دروغ.....دروغ دوست داشتنم......؟؟؟این زخم ها تا ابد برای من می ماند....خدایا....اگر من رفتار امروز او را می کردم .....او چه می کرد؟؟؟..... خدایا..... این روزها سخت است.....خدایا.......
شمارش معکوس شروع شده...چیزی به پایان سال نمانده....زمان چه زود می گذرد...انگار همین دیروز بود که از مهربان ترین مهربانان برای همگان سرسبز ترین روزها را آرزو کردم...اما نمی دانستم که اینگونه سبز می شود...
چند روزی است...دلم بیش از پیش تنگ است...گرفته است....دلیلش را تنها خدا می داند.... به یاد آوردن دلیلش مرا بیشتر دلتنگ می کند...و بار دلم را سنگین تر می کند....
خدایا ...می دانی فراموش کردن خیلی از لحظه ها و خاطره ها ....سخت....خیلی خیلی خیلی سخت .... اما هر چه باشد ....بهتر است از اینکه خودم را فریب دهم که دوستم دارد....فریبی که در ظاهر زیبا بود... اما باطنش دلم را شکست.... بهتر از حدس و گمان هایی است ....که حتی اگر صد سال هم منتظر بمانم ...آخرش انکار است.... و بازیچه شدن..... و روزی هزار بار مردن ....دیگر می دانم دلش با من نیست....می دانم خواستن توانستن بود....و او نخواست....می دانم از همان اول اشتباه کردم....و این ها تاوان بی تجربگی ها و سادگی هایم است....می دانم که همه دلها مثل هم نیستند...که در سکوت عشق را باور کنند...در سکوت...و فاصله .... وفادار بمانند.....دیگر می دانم ....تا حرفی گفته نشود....نباید قبول کرد که دلی عاشق است....دیگر می دانم اگر مردی ....کسی را با جان و دل بخواهد .... از دستش نخواهد داد....
خدایا تو می دانی حاضر نبودم او را غمگین ببینم ....اما او مرا آزرد.... دلم را شکست....با هر اشکش ....اشک ریختم و ندید....و هر لحظه با رفتارش دیده ام را گریان کرد....نمی خواستم ناباوری ها را باور کنم....اما هر روز هر لحظه خودش رفتاری کرد تا به من اثبات کند تمام ناباوری ها ....خدایا من دلی را به اجبار نمی خواهم ....عشقی می خواستم که آزادانه بیاید....و ماندگار باشد....
خدایا....دلم تنگ است...اما این دلتنگی ها ....معنای این نیست که من ناراضی ام ....خدایا....راضی ام به رضای تو... و می دانم تو خیر بندگانت را می خواهی.....گاهی در ناراحت شدن ها خیری است که ما اکنون نمی بینیم...خدایا ...کمک کن در این شمارش معکوس....تمام این بغض ها را....دلتنگی ها را همین جا در ۸۸ بگذارم...می خواهم ۸۹ را بگونه ای دیگر آغاز کنم....می خواهم برخیزم و دوباره خودم را بیابم... شاید ...شاید.....شاید ..... کسی باشد که با تمام وجود دوستم بدارد...عاشقی که به اندازه خودم عاشق باشد... و به دنبال وفا....مهربانی....صداقت...و چشمانی عاشق بگردد....
دلم گرفته است....دلم تنگ است.... دلم می خواهد از شهر دلتنگی ها پرواز کنم......
باران من...... نمی دانم.... می آیی ؟.... می خوانی؟.....
اما...
با تو هستم....با تو که این روزها....سرد و خاموشی....
روزی نوشتی عاشق ترین هستی.....آن روزها....تازه دلم داشت تو را پیدا می کرد....آن روزها.... تازه...حس حضورت را تجربه می کردم.....در این مدت...هر روز...هر لحظه....من گام به گام...پیش آمدم....و تو هر روز و هر لحظه خاموش تر....آرام تر...شدی....آری درست حس کردی....امروز...من عاشق ترینم....
این روزها...همه جا را بدنبال بارانی می گردم...که عاشق ترین بود.... کجاست؟....من بارانی را گم کرده ام ؟...من همان باران را می خواهم....من برای دیدن بارانی که مهربان بود ایستاده ام....باران من کجاست؟....
این روزها ...دلم گرفته است .....از خاموشی ات .... از این بهانه هایی که می گویی... دیوار خانه ما بلند است......مرا اینگونه می خواهی...؟ چنین سرد و چنین خاموش؟؟....وقتی نگاه می کنم...می بینم...با اینکه دلگیر بودم...بارها آمدم....پشت همین دیوار ....صدایت کردم بلند....آنقدر بلند که همه شنیدند....اما دیرگاهی است که نمی آیی...نمی خوانی....خاموشیت ....دلم را می شکند.....این روزها با اینکه دوری....حرف هایت را از پشت هزاران فاصله.....می خوانم....و تنها یک معنی دارد ...دوستت دارم.... دوستم داشته باش... اما نمان...دلنبند...
باران من....خوب می دانی ....آنچه مرا تا اینجا آورد ... مهربانی ات...و خدایی که در دلت دیدم ... بود.... می خواستم....ساده بگویم...بی واسطه....بگویم... و بشنوم....می خواستم.... این دیوان اشعار...را برای تو بخوانم.... نه برای همگان...می خواستم....حرف هایی که همه می شنوند... را تنها تو بشنوی... تنها من بشنوم....سعی کردم....اما .....تو به دلت رجوع کن....
نمی گویم .... دوستت ندارم... آری دوستت دارم.... اما تنها کاری که این روزها از من بر می آید....دلتنگی است....و سکوت.... سکوت می کنم.... صبر می کنم... شاید روزی باران .....گم کرده ام را پیدا کنم...شاید روزی باران بیاد بیاورد دختری از جنس آفتاب را...شاید...روزی دل باران مصمم .... شود...شاید...بی پروا بخواهد بودنم را ....نمی دانم ....چنین روزی خواهد آمد....؟نمی دانم چه خواهد شد ...نمی خواهم فکر کنم که چه می شود....می دانم اگر مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد می آید...پررنگ تر از همیشه....و اگردوستم نداشته باشد..... ...... .... نمی خواهم فکر کنم.....به آینده... می خواهم بسپارم بدست او که قدرتش مطلق است و بی انتها.... الهی به امید تو گام بر می دارم...
پ.ن:۶/۱۱/۸۸
این روزها سخت می گذرد...سخت.....سخت....
سخت می گذرد....
دلم می خواهد ... بلند بگریم... بلند بگریم...
اما....نمی توانم...
سخت می گذرد...
۳۰/۱۱/۸۸: آخر قصه
عشق در یک لحظه آمد ... بی آنکه من بخواهم....نمی دانستم چگونه راهی است...نمی دانستم...اینگونه است..... من با دلم ...هر لحظه تو را خواندم....تویی که هر لحظه دیدنت را آن روزها که اینجا بودی...آرامش دلم بود.... تویی که آن شب مهتاب ستاره ها را نشانم دادی....با تمام سکوت هایت .... تردیدهایت....ماندم....چون.... چشمانت حرف های دلت را فاش می کرد....آری از چشمان تو برق عشق را آن شب ...آن لحظه دیدم....زمان گذشت....من این راه برایم جدید بود ....نمی شناختمش....خیلی روزها گذشته است....به تقویم که نگاه می کنم.... چیزی به آن شب که شمع ها را روشن کردیم نمانده....
اما ...
من دیگر توان ندارم...تو نیستی که در تنهایم صدایت کنم....تو نیستی که حضورت خستگی این راه را کم کند....من توان تنها ماندن در این راه را ندارم.....دلم می خواست عشق... صداقت....وفاداری.... و خدایی که در دلم بود را باور می کردی....شاید این ها می توانست کمی تو را مصمم کند....اما نتوانست....این ها چیزهایی بود که من در تو دیدم و باور کردم...امروز می دانم ...اگر مرا دوست می داشتی....و ماندنم را می خواستی....هیچ وقت این همه مدت پشت نقاب ها نمی ماندی....حرفی می زدی....اما نخواستی...همانگونه که من تو را خواندم....خود... خودت را....
نمی دانم....شاید این تقدیر بود...سرنوشت ...یا خیر وصلاح ما....نمی دانم...هرچند گذر از این روزها...آسان نیست....من از این احساس شک و تردید بیزارم....دیگر نمی توانم....و نمی خواهم ....حدس بزنم....از روی رفتارها بخوانمت....دیگر نمی خواهم... و می دانم که تو ماندنم را نخواستی چرا که اگر می خواستی .....حرفی می زدی.... یک بار هم در این مدت...چیزی می گفتی....من دوست داشتن به اجبار را نمی خواهم...به همین خاطر تو را می سپارم به سرنوشت....دیگر نمی خواهم حدس ها مرا به سوی تو بکشاند....می بینی حتی دیگر نمی گویم باران....نه دیگر حتی باران هم نمی خوانمت....دلم می خواست برای آخرین بار اینجا ....خود...خودت را بخوانم....و بگویم که چقدر دوستت دارم....اما افسوس که نمی شود...." به همین آسانی ... زود از لحظه مهتاب گذشت ... .....رفت اما ... همه خاطره ها می مانند ... "
خاطراتی مانده....خاطراتی که دوستشان دارم...به مهربان ترین مهربانان می سپارمت....و برایت بهترین ها را آرزو می کنم....
خدایا عشق پاک راهی است به سوی تو....
خداجون ....سلام
امشب که می نویسم ۲۰/۱۰/۸۸ است. یک شب زمستانی....مثل امشب...دلم باران را دید.... یادت هست....
از آن شب ....مدتی گذشته....خدایا......خدایا.....در این شب ها دلم خیلی گرفته.... پشت پنجره می نشینم و خیره می شوم.... و آرام آرام می گریم.... خدایا ....تنها تو می دانی .... و تنها تو می بینی...
خدایا....خوشا به حال گنجشک ها...که راحت پرواز می کنند.... خوشا به حال شیرین که فرهادی دارد.... خوشا به حال لیلی که مجنونی دارد....خوشا به حال.....
اشک هایم بر گونه هایم بود ....داشتم می گفتم.... خوشا به حال این...خوشا به حال آن....انگار ...یک نفر در دلم فریاد زد.......خدا نزدیک است.....حال می گویم خوشا به حال من که خدایی چون تو دارم.... میان گریه می خندم...
شیشه بشکسته و می ریخته وساقی نیست
عن قریب است که از ما اثری باقی نیست
خدایا....دلم گرفته است....شب های بارانی بی باران....غمگینم....غمگینم ....اشکم را هیچ کس ندید....از پاکی صداقت و مهربانی دلم کسی سراغ نگرفت....هیچ....بارانی نبارید....هیچ کس...فریاد نشد....دلم خیلی گرفته است .....تنها چیزی که مرا آرام می کند.... حضور توست... وقتی به یاد می آورم که تو نزدیکی.... تو مهربان ترینی...و هرگز مرا تنها نخواهی گذاشت....
پایان...
دیدن باران ... یک اتفاق بود... خوب یادم هست اولین روزی که به آن خیابان وارد شدم... نمی دانستم چه کسانی را خواهم دید... چه کسانی در این مسیر کوتاه با من همراه خواهند بود....نمی دانستم یکی از همه ... باران است....نمی دانستم روزی می رسد که دلتنگ باران می شوم....دیدن باران بخشی از تقدیر من بود ...در دست من نبود...
دل دادن به باران ... نمی دانم ... اما من تلاشی نکرده بودم... همه چیز بی آنکه من بدانم اتفاق افتاد...آن لحظه که پروانه متولد شد...خدا می داند که دلهای ما لرزید ...لحظه ی تولد پروانه لحظه ای بود برای من زیبا ...لحظه ای که همیشه در خاطر من خواهد ماند....لحظه ای که شاید هرگز تکرار نشود...
از آن روز تا کنون... روزهای زیادی گذشته است.... عشق بی خبر می آید....کوچه را دوست داشتم ...به خاطر اینکه هر لحظه باران آنجا بود...چشمانم بر در....نگران باران....آن روزها ... نگاه باران مهربان بود...
باران رفت و دور شد... چشمانم را باخود برد...ما از هم دور شدیم...دور ...دور...دور... اگرچه دلهایمان نزدیک ...نزدیک ...نزدیک بود....من برای آمدن باران تلاش نکرده بودم.... اما برای ماندش... برای ساختن لحظه های شاد تلاش کردم....
حتی در این روزها... با اینکه از باران به خاطر روزهای گذشته ناراحت بودم... رفتم تلاش کردم... کار آسانی نبود... اما دلم نمی خواست...عشقی که در دلهای ما وجود داشت به راحتی از بین برود...تلاش کردم....همه راه ها را رفتم....اما نمی دانم ؟شاید باران دیگر بارانی نبود.... این روزها ...باران دست از تلاش برداشته است... ؟ خدایا نمی دانم تو چنین تقدیر و سرنوشتی رقم زدی ....یا باران نخواست....نمی دانم ... تقصیر من بود که هر لحظه فریاد شدم " دوستت دارم" که باران خاموش شد... دست از تلاش برداشت... و گمان کرد خاموش ماندنش برای من فرقی نمی کند ... و باعث شد که باران نداند که سکوتش بر دلم زخم می زندو بار سنگینی است بر روی دلم ... باری که علاوه بر دلم چشمهایم هم بدوش می کشند.... نمی دانم ... باران نخواست که بماند... نمی دانم....نمی دانم.... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...
خدایا ...کلمه پایان غم انگیز است...پایان... این بار برای من معنی دیگری دارد...پایان یعنی تمام... یعنی خاتمه... اما این روزها فکر می کنم... یعنی شروع... شروع همه ی تنهایی ها... شروع همه ی دلتنگی ها... شروع یادآوری روزهای گذشته...شروع روزهای سخت...شروع شب هایی بی ستاره...
خدایا تو می دانی ... من همه تلاش ها را کردم... تمام سعی ام را کردم...اما وقتی باران نخواهد ... من هم باید سکوت کنم...در تمام این مدت برای اینکه عشقی که در دلهای ما بود به راحتی از بین نرود تلاش کردم....من خاطراتی بی باران نمی خواستم...نمی خواستم کسی جای باران باشد...اما باران رفت....سکوت کرد و رفت... اگر برایش فرقی می کرد...اگر او هم مثل من فکر می کرد ....اگر نمی خواست کسی جای مرا بگیرد... برای ماندنم... برای بدست آوردن دلم ... کاری می کرد.... به همین راحتی نمی نوشت ... پایان....پایان ... پایان...
امشب باران می بارد ... تند ...تند ... تند... همانند چشمان من....با هر ضربه باران به پنجره ... بیاد می آورم لحظه های بودن باران را...
امشب ...
می خواستم بگویم....بی تو خاطره ها را نمی خواهم ... اما دیدم .... نوشته است .... متاسفم...
می خواستم بگویم.... تنها شریک خاطره هایم تو می مانی... بیاد آوردم....می خواهد عادت کند به فراموشی...
می خواستم بگویم.... این روزها جایت خالی است.... سبز است....هوا بارانی است....اما...
می خواستم بگویم...چیزی از عشق برای تو مانده ... دیدم ... ماندنش را به اجبار نمی خواهم...
می خواستم بگویم.... با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟... اشک در چشمانم حلقه زد...با خودم گفتم ..." ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست "...
وقتی ....گنجشکی که هر روز به می آمده و به پنجره دلت در می زده... تصمیم می گیره که برود... باید... پنجره را باز کرد تا راحت برود...چون اینجوری هم خودت بیشتر عذاب می کشی ... هم گنجشک...
خدایا....دوباره شبهایی ... سخت... شبهایی که فقط ... اشک ....تنهایی ... یادها ... خاطرها... با من همراه اند... خدایا...تو اشک هایم را می بینی.... و بهانه های دلم را می شنوی...خدایا... خسته ام....خدایا....می خواهم بلند شوم... خدایا... کم آورده ام...خدایا اگر تو نبودی که صدایم را بشنوی... یک لحظه هم طاقت نمی آوردم ...خدایا .... مرد این بار گران نیست دل مسکینم.... خدایا ... تو مهربانی... خدایا ... کمک کن که اشک ها سرآید....خدایا راضی ام به رضایت...
چه شبی که سحر نشود....
ازش پرسیدم :چقدر دوستم داری ؟
گفت : از اینجا تا خدا.
بغض کردم و گفتم :تو که گفتی خدا از همه به ما نزدیک تر است.
خدایا ...من بارها و بارها ... باران را خواندم ... چون باران هر لحظه در دلم وجود داشت....فراموش نکرده بود نگاهش را...و تنها این بار من نیز مانند باران رفتار کردم.... دلم می خواست بدانم.... دوست داشتنم چقدر است؟ .... و امروز فهمیدم .... به اندازه نزدیکی خداست...! خدایا دلم گرفته است... و عجیب بی باران ... بارانی است...
خدایا ... تو می دانی ... دلم می خواست بمانم... تا همیشه ....خدایا دلم عاشق است ... اما ...نمی توانم جایی بمانم که دلی انتظارم را نمی کشد... نمی توانم جایی بمانم که دلی برای ماندنم فریاد نمی شود...نمی توانم جایی بمانم ... که یادم فراموش شده...و فراموشی ام عادت ...
خدایا...تو می دانی ... تنها می خواستم... باران بخواهد ماندنم را .... برای ماندنم بی وقفه ببارد ....و دلی داشته باشد به اندازه من عاشق... چون من تا امروز در برابر باران اینگونه بودم... اما امروز ... حضورم رنگ فراموشی گرفته ... خدایا من باران را دوست دارم و به تو می سپارمش... و به من کمک کن آن گونه باشم که تو می خواهی....خدایا...دستانمان را بگیر...
خدایا تو مهربانی ... امشب ... یک آفریده ات بیش از بقیه نیازمند توست ... و امیدوار به قدرتت... که جز تو هیچ کس را یارای کمک به او نیست....